گاهی حسی درونت ذوق ذوق می کند که از خودت بیرون بزنی. بی هدف ول شوی در شهر و بی اراده به خواست پاهایت تن دهی. سرسپرده گام هایت شوی. حسی که مرا در شبی همین نزدیکی به خیابان انقلاب کشاند.
خیابان انقلاب شاید تنها خیابانی باشد که بعد از کوچ خیلی دلم هوایش را بکند. زنده است و تماشاگر. حس می کنی حضورش را. از متروی چهارراه ولیعصر بود که وسط خیابان انقلاب سقوط کردم. تنها کیسه حاوی وسایلم بود که روی دوشم رفته بود و راه جاذبه را گم کرده بود. من وقدم های سنگین. من و بغل دستی غایبم. درست زمان های افطار بود. یک پیاده روی خالی و یک حجم که مرا به خود می کشد. نور های سبز، زرد و سفید تک و توک مغازه های بازی که کتاب های بی مغز و ملس را کنار هم چیده بودند. درست مثل ما. و عبور اندک آدم هایی که سیاهی سایه اشان را به دل نور های کف زمین می ریختند. پخش و پلا. درهم و برهم.
گاهگاهی به یکی از آن کتاب فروشی ها وارد می شدم. چرخ می خوردم بین کتاب ها و سعی می کردم بهترین شان را با مفت ترین قیمت به چنگ آورم. می زدم بیرون. من و کس دیگری که نبود. گاهی بهتر است کسی نباشد وقتی که از درون پر می شوی. در آن صورت قورتش می دهی. تلنبارش می کنی و لحظه به لحظه به شکوهش می افزایی. پررنگش می کنی. خالص و مال تو می شود. وقتی که راهی به برون ندارد. آن وقت است که مانده و وامانده از همه جا، بی هیچ دغدغه گشنگان شهر، نزدیک ترین رستوران شیک مورد نظرت را می یابی. می نشینی. سفارش می دهی. وتا قبل آماده شدن غذایت کافه و رستوران را اشتباه می گیری و " فلسفه علم" می خوانی. بی هدف بی هدف. مثل حالا.
* برگرفته از نام آلبوم امین وحید
خیلی وقتا لازمه
ReplyDeleteپرسههای بیهدف، توی جایی که دوست داری یا جایی که فقط چشمتو درگیر میکنه
اونم تنها
اینطوری میشه درون خودت پرسه بزنی
و هر جا دلت خواست بپیچی
و چیزای ریز میز بی اهمیت بخری برای خودت که برنامهای براش نداشتی
و بذاری شبت اونطوری تموم شه که هیچ فکری براش نکرده بودی
یکی از جاهایی که منم برای این کار انتخابش میکنم
انقلابه
:)
حیاط خلوت*
ReplyDeleteخیلی حال داد. واقعا تجربه نویی بود تنهایی رفتن رستورانش. اولین بارم بود که مرتکب می شدم!!