Wednesday, 3 August 2011

blank

نزدیک می شوم. خوب نگاه می کنم. صورتش را بر می گرداند.  نمی توانم باور کنم. اشک می ریزم. گریه می کنم. نور در اشک هایم می درخشد. جلو می آید. می ترسم. صورتم را پنهان می کنم. واقعی نیست. اصرار می کند. امتناع می کنم. نمی توانم این حجم حقیقت را باور کنم. خیالش می کنم. می گذارمش کناری. فاش می شود. بغض می کند. رسوا می شود. عیان عیان. فرار می کنم. دنبالم می آید. گم می شوم. پیدا می کند. پیدا می شود. خلاصی ندارم. باید کنار بیایم. اما نمی دانم. و یا بهتر نمی توانم. این تنه حقیقت می لرزاندم. تکانم می دهد. زیر و رو می شوم. هنوز همانم. و هنوز همانست. آنیست که بود. ناله می کنم. گوش هایم را می گیرم. جیغ می زنم تا نشنوم. می شنود. نزدیک می آید. نزدیک تر.آغوشش را باز می کند. جاخالی می دهم. این ترسناک است. این قامت برهنه. این عین عیان. اگر بپذیرمش نیست می شوم. نبود و نابود. اصرار می کند. مهربان می شود. مهربانی حقیقت فریب است. باور نمی کنم. شانه هایم تکان می خورد. دندان هایم ساییده می شوند روی هم. چشم هایم سیاهی می روند. تیره می شوند. مات مات.گوش ها سوت ممتد می کشند. صدا دور می شود. کر می شوم. بیدار می شوم. در آغوشم است. بی پناه تر از همیشه. قطره ای اشک کنار چشمش. می فشارمش. آنقدر که بالا بیاورد. بالا می آورد. سبک می شوم. خالی می شود. تهی و پوچ. یکی می شویم. باور می کند.

2 comments:

  1. حس وقتی رو داشت که از خواب بیدار می‌شی اما تو یه خواب دیگه
    از تو یه کابوس تو یه کابوس دیگه

    ReplyDelete
  2. {حیاط خلوت}
    و حتی واقعی تر

    ReplyDelete