حس می کنم از آن
آدم های بیخودی هستم که وجودشان زیادی است. مدت زیادی است که این را فهمیده ام،
فقط هر بار سعی می کنم به روی خودم نیاورم و مزخرفات روانشناسی را به خورد خودم
بدهم. حس بیخود بودن دارم چون هیچوقت هیچ نگاهی بیشتر از دو ثانیه روی من خیره
نمانده، هیچ لبخندی از لب غریبه ای بر حافظه ام جا خوش نکرده و هیچ کس هیچ وقت مرا
غافلگیر نکرده. آره، هیچ کس، هیچ وقت منو غافلگیر نکرده.
زندگی ام رسما از
اول صبح هر روز شروع می شود ولی خب دروغ است. سال هاس که زندگی ام آغاز شده و حس
می کنم که هر روز دارم فیلم خودم رو برای ده هزارمین بار می بینم. می دانی؟ نمی
شود از دیگران بخواهم مرا غافلگیر کنند. مزه غافلگیری به ناغافل بودنش است و هرچه
بیشتر می گذرد نسبت به این قضیه ناامیدتر می شوم.
حس بیخود بودن می
کنم چون تابحال به کسی شماره نداده ام. این خیلی بد است که آدم سعی کند خوب باشد و
سخت است که بدون پیش بینی دست به عمل بزند. من همیشه خود را قضاوت کرده و از پیش
محکوم کرده ام. بهتر بگویم؛ از قبل خود را رد کرده ام. حالا که خوب به قیافه ام
نگاه کنی، دقیق مثل آدم های بیخودم. آدم هایی که به هر کودکی لبخند می زنند با بهت
او مواجه می شوند، آدم هایی که درون خود زندگی می کنند و کم کم یاد می گیرند که آن
بیرون کسی چشم به راهشان نیست.
هوم... دوست دارم
نق بزنم... حتی اینجا هم باید به فکر آن آدم های بیرون باشم که هیچوقت منتظرم
نبوده اند؟ نه، یعنی سعی می کنم اینجا به چپ خودم هم حسابشان نکنم.
آه، آنقدر که
درمورد آدم های چاق تبعیض وجود دارد در مورد سیاه پوستان وجود ندارد. می دانی؟ اگر
آدم چاقی کسی را در آغوش بگیرد، حتما بعد از آنکه دست هایش را از دور او باز کرد
با له شده اش مواجه خواهد شد. آدم های چاق نمی توانند در رختخواب با کسی بخوابند؛
یا تخت کوچک است یا... آه... یک بار یکی فکر می کرد چون چاق هستم، آن جایم هم چاق
و تو رفته است.
حالا حس چاقی را
دارم که بیخود هم هست. و سخت ترین کار دنیا زندگی کردن با این حال خراب است.
هووووم...
دیگر باقی اش نمی
آید.
18/4/91
این نوشتهتو تقریباً همون زمانایی که پست کرده بودیش خوندم
ReplyDeleteاومدم حتی مع کامنت بذارم اما دیدم کسی چیزی نگفته و نمیدونم براساس چه قانونی فکر کردم من نباید اولین نفر باشم
حالا دوباره اومدم اینجا و دیدم که هنوزم خالیه
خب راستش رو بخوای این یکی از بهترین نقنوشتههاییه که تا به حال خوندم؛ نمیدونم من رو یاد کدوم نویسنده میندازه ولی به هر حال دوستش دارم چون بیپرواست، صادقانه است، و تمام احساسی رو که آدم میتونه نیسبت به خودش داشته باشه حتی حس حقارت، و حتی خصوصیترین چیزها رو بدون هیچ شرمندگی نوشته و این تنها به این خاطره که به دنبال جلبتوجه کسی نیست. فقط میخواد حرف بزنه ! این صدای کسیه که فقط میخواد حرف بزنه بدون اینکه نصیحت شه، قضاوت شه و یا نوشتهاش کش پیدا کنه .. من این لحن قاطع و این شجاعت رو دوست دارم و این روانی که توی قلمت بود که جدیداً دارم توی نوشتههات میبینم به خلاف گذشته و فکر میکنم خیلی خوبه اگر که اینو بچسبی . یه حسی بهم میگه هویت قلم تو ازین جنسه؛ از جنس این پست نه بیادبتر نه اتوکشیدهتر و نه پیچیدهتر
و یه چیز دیگه در مورد عامیانه نوشتن
Deleteنباید از دستت در بره یک چیزهایی رو مثلا اینجا تمام متن رو نوشتاری نوشتی نه گفتاری اما یهو وسطش
"فیلم خود رو .."
این باید "را" باشه یا اینکه کل نوشتهات گفتاری باشه
اینم برای اینکه حیف بود متن به این خوبی
مگه اینجوری یادم بیاد که اینجا هم هست. البت یادمه ولی بش بها نمی دم که پر رو نشه و نشه یه عادت. باس حسش بیاد. و خب خیلی سعی می کنم از مخاطب به دور باشم چون وقتی حس کنم منو کسی میخونه شاید نتونم اونقد راحت بنویسم و از سویی نمیخوام با مخاطب در آمیزم چون گاهن انتظاراتش موجب میشه که من توی قالب اون برم...
Deleteراجب لحن کار حرفت کاملن درسته یه جاهایی رسمیه و یه جاهایی عامیانه و اصن یدست نیست. من کلی مورد دیگه هم پیدا کردم که این یکدستی رو از کار می گیره. سپاس داره گوشزدت. من کلن خیلی رو متنام وقت نمی ذارم و تا مینویسم نشر میکنم، واسه همین معمولن بی ویراسته. خودم خیلی این متنو دوست ندارم چون خیلی گم و ناهمسازه. فقط جهت ثبت حسی نوشتم وگرنه خوشایند خودم که نیس. باز خوبه تو رو خوشال کرده
و اما این قسمت نظرم در مورد خود حرفایی که زدی نه ادبیاتت
ReplyDeleteخب راستش در این مواقع فکر میکنم اگر کسی همجین چیزی مینویسه برای این نیست که یکی بیاد بهش بگه نه اینطوری فکر نکن یا اینطوری فکر بکن (دست کم برای خودم همینه) اینها گفته میشن که هم تلنگری به خود آدم باشن هم بقیه و ساید بیشتر برای خالی شدن آدم برای اینکه از غلظت و سنگینیش رها بشی
من فقط چیزی که دوست دارم بگم اینه که خیلی جاها با این احساسها و افکاری که بیانشون کردی عجین بودم؛ خیلی جاها رنج بردم، غصه خوردم و هیچ چیزی پیدا نشد که بتونه این ذهنیت رو درون من تغییر بده. این تصویری که از خودت داری، تصویری که دیگران دارن؛ و لحظههایی که عمیقاً احساس تنهایی میکنی و هیچ چیری توی این دنیا واقعا نمیتونه برانگیختهات کنه
فقط میتونم بگم که باید پذیرفت بعضی چیزها رو اگر نمیشه که عوضشون کرد و این مواقع گاهی این شعر مارگوت بیکل بهم حمله می کنه:
پيش از آن که به تنهائی خود پناه برم
از ديگران
شكوه آغاز می کنم
فرياد می کشم
که ترکم گفته اند
چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
انديشه و رويايم را
زندگيم را
با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سری
شايد
از ديگران نبود.